
هر روز از طلوع صبح می ترسم ...
ترس از اینکه شاید دیگه تو را نبینم
ترس از اینکه شاید ...
ولی نمی دونم شاید یه حس غریب بهم می گه که برو ... برو و ببینش ...
اونروز میام و تورو صدا می زنم ...
صدایی از ته قلب که شاید به گوشت برســه ...
ولی حیف که تو نیستی ...
نیستی که فریاد های عاشقانه منو بشنوی ...
از این می ترسیدم ... هر صبح هراسی در دلم می گفت که می ترسم شاید تو نباشی ...
حالا ... فریاد می زنم ... فریاد هایی از ته قلب ...
صدها فریاد ... هزاران فریاد ...
فریاد هایی که شاید تو آنها را بشنوی ...
امیدوارم که بشنوی ... صدای خراشیده ام را ... تپیدن آرام قلبم را ... صدای نفسهای سردم را ...
که همه آنها برای توست ... فقط بخاطر تو ...
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط سیامک
|
