تبليغاتX
...... همسفر



 اي همسفر !  اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
همسفر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز...    آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني !  آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ...

همسفرم ، رفتی و من ماندم با خاطراتت ... از تو ناراحت نیستم .. حرف من با اوست که تو را از من گرفت ... تو با خواست خود نرفتی ... اما اگر او که تو را به من داده بود می خواست بگیرد ، پس چرا داد ؟ چرا تو را برد و مرا در غم هجران تو رها کرد ؟
بعضی وقت ها میگم شاید خدا تورو  بیشتر از من دوست داشت که تورو پیش خودش برد ، اما منو اصلا دوس نداره ! منو دوس نداره که تنهام گذاشت ! درد فراق تو خیلی سخت و طاقت فرساست
همسفرم ! اگر چه خدا نگذاشت تا آخر سفر دنیا باشیم ، اما یاد و خاطراتت تا ابد در ذهن و دل من باقیست
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط سیامک  |