
زندگیم یک معمای مبهم و پیچیده شده که با هر طلوع و هر غروب
مرا بیشتر به کام خویش می کشد و دم به دم دست بر گلویم می
گذارد و بی رحمانه آن را می فشارد .
لحظه های حزین آن ، تمام آن قصه ها را از یادم برده و غصه در وجودم نشانده ...
قصه ی شادی و شور ، قصه ی خنده و مهر ، قصه ی ساحل و موج ... همه و همه را از
ذهن خسته ام پاک کرده و کلماتی چون بیم ، قهر ، غم و نیست شدن را برایم مکرر بازگو
می کنند .
من نمی خواهم ناسروده باقی بمانم . پس باز هم به تلاش ادامه می دهم تا شاید با
معجزه ی عشق به طلوع روشن امید برسم. حتی اگر سال ها در یک کوره راه پر هراس
در دل تاریک شب بمانم و چون ره گم کرده ای افسرده ، در کنار دیوارهای خراب آباد ،
زانوی غم در بغل بگیرم ، اما نمی گذارم چشمانم بسته شوند و مدام به آن روزنه ی نور
که بر قلبم می تابد ، خیره می شوم تا او را ببینم ... او ، ساناز قشنگم ...
وقتی از ناله تلخم , دل شب میلرزد ؛
وقتی از چشم فلق , قطره اشکی ریزد ؛
وقتی آن لحظه که دل , یاد تو را میجوید ؛
ناگه از سمت جنون عطر تو بر میخیزد .
- بوی تو , خالی آغوش مرا پر کرده ,
در و دیوار اتاقم همه بی تاب تماشای "تو و من" با هم !
عکس در آینه افتاده این جسم سراسر خسته ,
منعکس کرد غم بی تو دمادم مردن .
روشنی بخش سرای من دیوانه تو ؛
فقط آن خاطره گرم همآغوشی ماست !
من به شمعدانی ایوان عطشناک اتاق سردم ,
قول سیراب شدن از نفست را دادم !
بسترم کز پر احساس شقایق باشد ؛
چشم براه تب جانسوز هماغوشی ماست ,
- لحظه پاک شدن را گویم


بیا من اومدم
سلام بچه ها
می خوام یه قصه بگم .قصه اشناییم با ساناز از لحظه آشنایی تا لحظه مرگش.
یکی بود یکی نبود .غیر از خدا یه عده آدم دیگه بودن . یه پسری هم بین این آدما بوود . یه روز این اقا پسر بی خبر از همه جا داشت از فوتبال بر می گشت . رسید به یه میدون که خواست از اوون میدون رد شه که یه دفعه چشمش به یه دختر افتاد . یه طوری شد . خواست به راهش ادامه بده اما نتوونست و برگشت دنبال اوون دختر رفت.یه کم که رفت بیشتر ازش خوشش اوومد .........
خلاصه رفت و رفت ورفت تا ورق برگشت و یه پسر دیگه بغل اوون دختر پیدا شد و با اوون حرف زد . دنیا رو سر اوون پسر اولی خراب شد یه دفعه .... تا اینکه دید اون دختر اصلا نمی خواد با پسره حرف بزنه و اصلا باهاش رفیق و این حرفا نیست . رفت جلو و گفت خانووم مشکلی پیش اوومده ؟ وقتی دختر اینو نیگا کرد دیگه پسره واقعا دیوونه شد . نگاه دختره ......... ذدختره هم هیچ نگفت و فقط نیگا کرد یه طوری که انگار یه عمره میشناستش . پسره دوباره گفت مشکلی پیش اوومده ؟ دختره با یه حالت خاص برگشت گفت این پسره مزاحمم شده ....
پسر اولی با عصبانیت رفت سراغ پسره و بعد از کمی گفتمان کار به در گیری کشید . آخه پسر اولی یه جوورایی خاطر خواه شده بوود .خلاصه نمی دوونین جنون و عشق چی کارا می کنه ... پسر اولی زد دومی رو ناکار کرد . ... خلاصه مردم جمع شدن و بعد از کلی مشاجره گفتن اصلا به تو چه مربوط ؟ اصلا مگه تو کی هستی؟ پسره حرفی واسه زدن نداشت و خشکش زده بوود که دختره یر گشت گفت داداشمه و بعد گفت علی پاشو بریم .
دیگه پسره داشت دیوونه می شد . اوون نیگا . اوون حرف زدن و این حرف . آتیش زد . برا اینکه تابلو نشه را افتادن و رفتن . ده بیست دقیقه همینطور رفتن تا اینکه دختره اولین حرف رو زد :
- چرا این کارو کردی ؟
-چی کار ؟
-همین که از من دفاع کردی ؟ اگه چیزیت میشد چی ؟ اگه یه وقت .....
- راستشو بگم ؟
- خوب اره . آدم به خواهرش دروغ نمیگه !!!!!!!!!!!!
-نمی دوونم . من از سر میدوون دنبالتم . همین که دیدمت ازت خوشم اوومد .......خیلی .... اما تو چرا به من اعتماد کردی ؟
- منم نمیدونم. اصلا نفهمیدم . فکر کردم .فکر کردم. اصلا بی خیال .
خلاصه یه کم حرف زدن تا دختره گفت داریم می رسیم به سر کوچمون . دیگه باید جدا شیم .اما واسه پسره خیلی ناراحت شد . نمی توونست جدا شه . تو این یه ساعت دیگه اینفد ازس خوشش اوومد که دیگه اصلا نمی توونست ازش دل بکنه اما نمی توونست بهش بگه دووست دارم .می خوام باهات دووس شم تا اینکه دختره برگشت گفت راستی . اسمت رو نگفتی . پسره گفت شما هم نگفتین . دختره گفت من سانازم . شما ؟ اوونم گفت من سیامکم . اما بازم نتونست حرفی رو که می خواد رو بگه .بازم دختره گفت میشه یه سوال بپرسم ؟ پسره گفت حتما. گفت تو دوست دختر داری ؟ پسره گفت چطور ؟که دختره سرخ شد و گفت ازت .ازت . ازت خیلی خوشم اومده . می خوام باهات دووس شم . در این حال پسره فکر کرد روو آسموونا داره راه می ره . نمکی دوونست چی کار کنه که گفت نه ندارم . و در این حال با کلی تپق گفت منم ازت خوشم اوومده و می خوام باهات دوس شم . دختره شماره موبایل پسر رو گرفت و سیامک هم شماره ساناز رو گرفت و قرار شد فردا با هم تماس بگیرن .
منتظر ادامش که میموونین ؟

