+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط سیامک
|
درباره وبلاگ
سلام .ممنون که به همسفر سر می زنین.اولین بار همسفر رو به خاطر ساناز که چند سال پیش کاملا اتفاقی با هم دوست شدیم درست کردم.خیلی با هم خوشبخت بودیم .زبون زد همه بچه ها.همه تو کار ما مونده بودن.هر چی از خوبی هایی که ساناز در حقم کرد بگم کم گفتم. اون یه فرشته بود که خدا بهم داده بود.تا حالا ندیدم خدا وقتی چیزی به کسی بده ازش پس بگیره .. اما نمدونم چرا فرشته ی منو ازم گرفت.3سال از بهترین دوران عمرم رو با ساناز سر کردم.اما یه دفعه ای از دستش دادم. ای کاش اون روز... اصلا اون روز قرار نمیذاشتیم.وقتی ساناز اومد سر قرار و خواست بیاد این ور خیابون ......... نمیدونم اوون ماشین لعنتی از کجا اوومد .. نمیدونم .. اوون روز تمام خوشی هام با رفتن ساناز رفت .. حس کردم خدا اصلا دووسم نداره ... من موندم با تمام خاطراتمون ... من موندم و غم و غصه ... من موندمو تنهایی ... اگه خواهر کوچولوم مائده نبود نابود می شدم . فقط اوون بوود که به من روحیه می داد و تنها کسم بود... نمدونم خدا چرا سانازم رو از من گرفت اما میدونم با گرفتن اون زندگی رو از من گرفت .. همه زندگیم رو ... نمیدونم تو اوون دنیا به سانازم باز می رسم یا نه ولی اینو میدونم که یاد ساناز تا ابد در ذهن من زندست و هیچ موقع فراموشش نمیکنم ...