تبليغاتX
...... همسفر



 

 

 اینم یه مصاحبه که فکر می کنم مطلب جالبی از آب در اومد .

امید وارم خوشتون بیاد .

--------------------------------------------------------------------------------

نام ؟..................... سیامک

نام خانوادگی ؟..................... لطفا وارد مسایل خانوادگی نشین.

شماره شناسنامه ؟..................... باطل شد

سال تولد ؟..................... به قیافم می خوره چند ساله باشم ؟

ماه تولد ؟..................... از خصوصیات اخلاقیم حدس بزنین

محل تولد ؟..................... بیمارستان

محل سکونت ؟..................... خونه بابام

شماره تلفن ؟..................... شصت و شیش . دو صفر . پس و پیش

شماره موبایل ؟..................... صفر نهصد و چهارده.سیصدوپنجاه و سه . پنجاه XX

دو تای آخرم خودتون پیدا کنین ( واقعی بود )

عاشق شدی تا حالا ؟.....................  یه بار

کی رو تو دنیا بیشتر از همه دوست داری ؟.....................  آبجی کوچولوم . مائده

بهترین دوست سر ؟.....................  ساسان و علی 

بهترین دوست دختر ؟.....................  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

......

--------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط سیامک  | 



 

سلام بچه ها

شرمنده که دیر کردم.آخه هفته قبل سالگرد فوت اولین همسفرم بود.اولین و بهترین همسفرم .ساناز

 

داغ عشق

لحظه ها می روندومی آيند، لحظه هايی غريب وطو لانی
سهم من غربت نگاه تو است، آن نگاه هميشه روحانی
می چکد اشک غم ز چشمانم، دوريت را دگر تحمل نيست
يا تو بازگرد يا که می آيم بی خبر در تب
پريشانی
ديده ام يک شب از سر اميد، راه پنهانيت به سويم بود
صد هزاران ستاره می روئيد در پی هر قدوم نورانی
چشم من سوی آسمان خشکيد چون گلی تازه تازه پژمردم
زنده ام از سرشک ديده خود، از  دل بی شکيب بارانی
گر رسم سوی تو بسوزانم بال خود زآتش شبانه تو
آنقدر در غمت غزل خوانم تا شوم شهره در غزل خوانی
ياد تو باز در دلم انداحت سر به کوه و کمر نهم چندی
يا چو مجنون شوم و يا فرهاد، نقش عشقت نهم به ويرانی
گفته بودی نمی روم از دل خاطر نازکم عزيز تو است
لحظه ای نازنين رهايم کن از قفسهای اين تن فانی
بگذرانم ز کلبه خورشيد از حضور هزار آيه نور
تا بهشتت ببر مرا و بزن، داغ عشقت بروی پيشانی
لحظه ها می روند و می آيند، اين غزل را هوای پايان است
يا قلم را دگر تحمل نيست يا
نگارمرسيده پنهانی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط سیامک  |