سلام
یه خواهش دارم از همتوون بچه ها
یکی از دوستای نزدیکم یه هفتس وقتی از مسافرت بر می گشتن ماشینشون چپ شده و الان همشون تو بیمارستان ....![]()
خواهش می کنم براشوون دعا کنین
نمی خوام زیاد حرف بزنم . فقط میگم براشوون دعا کنین ![]()
خواهش می کنم ![]()
دلم نوشت اموون بده....
اگرچه زشت اموون بده....
بزار بیام جهنمم میشه بهشت....... اموون بده
اموون بده....
اموون بده ... فقط یه بار...
این لحظه رم دووم بیار....
گناه نمیشه مهلتی....... به من بدی بزرگوار
بزرگوار....... اموون بده...
فقط یه بار..... اموون بده.....
امون بده..... اموون بده
باری تا آسمون بده...........
اینم خیلی دوست دارم
البته متنشو از وب لاگ
(( دل را برای عشق و عاشقی آفریده اند ))
بر داشتم.
و تقدیمش می کنم به تنها همسفرم
![]()
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشقتو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعاها بردن
همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تورو ببینه
واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم
آخه تو رنگ چشات هیبت دنیارو دیدم
نوی هفتا آسمون تو تک ستاره ی منی
به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم
بهترین ترانه ای که تا حالا شنیدم ![]()
پشت پلکام عکس عشق تو رو من نقاشی کردم تا بهت بگم چقدر دوست دارم
عکس عشقت از سحر تا وقت خواب همراه منه تا بهت بگم چقدر دوست دارم
عکس عشقت وقت خوابم همش همراه منه تا بهت بگم چقدر دوست دارم
خنده هایی که در چهره منه خنده عشق تو مهربون تا بهت بگم چقدر دوست دارم
توی وقت تنها یی وقتی که یاد تو می افتم همه چی یادم میره تا بهت بگم چقدر دوست دارم
همه عمرم و زندگیمو تقدیمت میکنم تا بهت بگم چقدر دوست دارم

|
قانون کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند
|
و ديگر جوان نمي شوم
نه به وعده ي عشق
نه به وعده چشمان تو
و نه به وعده ي بهاري كه آمده است
چه نامرادي تلخي
زمان در گذر است ، روزها از پي هم ممتد و رديف وار مي گذرند و من هر روز تنهائيم را رنگ مي كنم ، روزي سبز ، روزي زرد و ديگر روزها ، رنگهاي ديگر ، ولي هيچيك تسكين دل بيچاره ام نيست .
در ميان گنگي لحظاتم ، حس مي كنم كه نياز به يك هم صحبت دارم ، كسي كه با صحبتهايش برايم آرامشي به ارمغان بياورد ، ولي كجا ميتوان او را يافت ؟
آيا فكر مي كني كه روزگار آنقدر جوانمرد است كه با من سازش داشته باشد ؟
گاهي براي فرار از اين سكوت خوف انگيز به بازي بادبادكها مي روم و گاهي به سكوت گياه چنگ مي اندازم ، زماني قاصدك را به آسمان آبي سوق مي دهم و زماني ديگر به تاراج غنچه هاي بيگناه يك گياه درحال شكوفا شدن مي روم و چه احمقانه است بازي سرنوشت با ما !!
راستي چرا اينگونه بايدزيست ؟يعني ديگر گونه اي نيست؟آيا دستهايم خود سازنده ي اين گونه بودن است چه نامرادانه ؟
كاش مي توانستم با لمس شاپركها يا روياي پائيز جنگل يا غروب درياي شمال به خود اميدواريهايي بدهم اما افسوس كه رويا هم در من مرده است من مانده ام و شش برگ كاغذ و هزار سخن ناگفته .
لعنت به من ، لعنت به هزار ديگر هم چون ما كه دل خوش نموده اند به روياي آينده در حاليكه در نيمه راه رويا هم تركمان مي گويد!!!!!!
پنجه هاي ناتوانم به دنبال يك عشق آتشين روانه شدند
و آنچه در سراب زندگيم به آن رسيدم
دستهاي قطع شده ي خودم بود :
كه اي ابري باران چرا به دنبال آنچه واقعيت ندارد سرگرداني ؟
راستي چرا ؟؟؟!!!

