که هر برگ من درون خانه ای٬
نشسته دربیتی نظاره گرمرگ خویش
اما!
آنان هنوز در پی انکار منند!
کتابی برگ برگم..
سبز٬ سرخ٬ زرد!
سهم من این نیست باورکن
من چشمه ی جوشنده ی هستیم....
من ضربان لحظه لحظه زندگیم
من ماندنیترین فصل خدا
قافله سالاری مانده از کاروان
تاریخ جهل به جا!!!!
اقيانوس اطلس هنوز هم به آرام نرسيده است ،
و ديروز مادرم گفت که دماوند هم هنوز قله ء دنا را نديده است ،
ولی امروز تو باز هم به من رسيدی ، يا من به تو رسيدم ، واقعا نمی دانم .
حس می کنی که اينبار همديگر را جور ديگری می بوسيم ؟
می بينی که اينبار چقدر راحت « دوستت دارم » ها را می گوييم ؟
دقت مي کنی که اينبار ديگر از گذشته هيچ چيزی نمی گوييم ؟
مي دانی ،
داشتم فکر می کردم نکند بزرگ شده ايم ؟
نکند زمانش رسيده است ، که فصل آخر افسانه ء مان را بنويسيم ؟
داستان من و تو ، افسانه ی قشنگی است.
يک افسانه قشنگ ، پايان قشنگی دارد ؛ يا ندارد ؟ يادم نيست.
زمان ، حافظه اش خوب است ؛ مطمئنم می داند .
برايش صبر می کنم ، تا افسانه ی قشنگمان را به پايان برساند .
می دانی ،
من می دانم - هر چه که پيش آيد -
هر کسی هر روز هر جايی داستان من و تو را بخواند ،
به خودش خواهد گفت :
داستان من و تو ، افسانه ی قشنگی است ...
داستانِ من و تو افسانه ی قشنگی است ...

یادت هست آن روز نخستین را ؟
صفوف به هم پیوسته آدمها در ایستگاه اتوبوس
چهره ی کودکانه ی باران خورده ات را یادم هست .
يادم هست با چشمان سياهت
- که به زيبایی يک رمانِ غمگين بود -
به من نگاه کردی ، و خنديدی .
من گونه هایم سرخ بود از نوازشهای باد زمستانی ؛ یا از نگاه تو ؟ یادم نیست .
"چه تنگنای سختی است!
يک انسان يا بايد بماند يا برود.
و اين هر دو،
اکنون برايم از معنی تهی شدهاست
و دريغ که راه سومی هم نيست!"

زندگی، بعضی را طی ميکند، در برخی، استخاره ميکند، و با اندکی، نشئه ميشود.
اما، همه برای يک آفتاب دست تکان ميدهيم.
خداوند در دستانی است که در قلب صاحبش، محبت لانه کرده.
،هيچ چيز اين زندگي پايدار نيست
حتي بودن و نبودن ما
هيچ چيز اين زندگي ماندني نيست
حتي نگاههاي سرد ما
هيچ چيز اين دنيا بودني نيست
حتي تنهايي شبهاي ما
![]()
جعبه ای بود
که هيچ کس از او خوشش نمی آمد
آن را کودکی برداشت
و سپس آن را رنگ کرد
جعبه خيلی قشنگ شده بود
همه از آن خوششان می آمد
ولی جعبه خيلی متعجب شده بود
شايد بهتر است
من هم جعبه بی رنگ و پوسيده دلم را
به آن کودک نقاش بسپارم
کاشکی دوستت نداشتم
اونوقت خيلی راحت می تونستم از کنار خيلی از خاطراتم به راحتی بگذرم
قاصدک بازم يادش رفته که بايد خوش خبر باشه!
چقدر دلم می خواست وقتی از خواب بلند می شم هيچ چيز آزار دهنده ای نبينم
ای خدا چرا شادی ها اين قدر کوتاهند
دردهای تکراری ....
دردهائی که هيچ وقت تمومی ندارن
دردهائی که هميشه باهاتن، هميشه، هميشه تا ابد
اون روزها تحمل می کردم اما حالا ....
ديگه نمی تونم
حقيقتش رو بگم
ديگه بريدم ديگه نمی کشم ...!!
تازه داشتم به زندگی ادامه می دادم يعنی همه چيز رو فراموش کرده بودم
تا می يای يک کم طعم خوشبختی رو بچشی همه چيز می ريزه به هم
اونقدر محکم زمين می خوری که تمام خوشی ها همه يک جا از يادت می ره.....


