تبليغاتX
...... همسفر



می دونی رفتن تو ، توی تقدیر منه ، گریه های بی صدا ، سهم فردای منه ، می دونی اشکای من ،

 مث بارون می بارن ، آخه تو که نباشی ، دیگه مانع ندارن

قسم نمی خورم ولی خیلی دلم گرفته ، پشت تموم شیشه ها بارون غم گرفته

یه روز تو بودی و هنوزم مثل اینه که چشام ، غیر تو هیشکیو ندید

تو بودی که حرف منو با گریه شنیدی ، میگفتی که:گریه نکن ابرکه نم گرفته

بارون همیشه اینجوری ساکت و سرده اما.......

وقتی تو نیستی روزامم مثل شبم گرفته ، بازم عهدی که با پنجره ی تو بستم

یادت به یادم میمونه              خیلی دلم گرفته

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط سیامک  | 



 

 

 

 

هر روز از طلوع صبح می ترسم ...

            ترس از اینکه شاید دیگه تو را نبینم

            ترس از اینکه شاید ...

ولی نمی دونم شاید یه حس غریب بهم می گه که برو ... برو و ببینش ...

اونروز میام و تورو صدا می زنم ...

            صدایی از ته قلب که شاید به گوشت برســه ...

ولی حیف که تو نیستی ...

نیستی که فریاد های عاشقانه منو بشنوی ...

از این می ترسیدم ... هر صبح هراسی در دلم می گفت که می ترسم شاید تو نباشی ...

حالا ... فریاد می زنم ... فریاد هایی از ته قلب ...

            صدها فریاد ... هزاران فریاد ...

فریاد هایی که شاید تو آنها را بشنوی ...

            امیدوارم که بشنوی ... صدای خراشیده ام را ... تپیدن آرام قلبم را ... صدای نفسهای سردم را ...

که همه آنها برای توست ... فقط بخاطر تو ...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط سیامک  |